
فکر می کردم از گنجشک ها کم نیستم
حال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم
دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر
من دیگر آن دیوانه گل های مریم نیستم
پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند
از چه می ترسید آهوها من آدم نیستم
هر نسیمی می تواند شاخه ام را بشکند
بادهای هرزه فهمیدند محکم نیستم
شبنمی سرمست بودم رویه گلبرگی سپید
چشم وا کردم همین امروز - دیدم نیستم!